چه وبلاگ بی خاصیتی دارم من .
بهتره برم یه جای دیگه رو افتتاح کنم شاید اینطوری بهتر باشه .
اگه از اول با روحیه بنویسم بالاخره می تونم واقعا روحیه خودمو به دست بیارم .
اگه رو کاغذم بنویسم که شوهرم می خونه آبروم می ره .
پس همین کارو می کنم .
اینا چیزایی که واقعا دلم می خواد داشته باشم و بهشون برسم .
چه وبلاگ بی خاصیتی دارم من .
بهتره برم یه جای دیگه رو افتتاح کنم شاید اینطوری بهتر باشه .
اگه از اول با روحیه بنویسم بالاخره می تونم واقعا روحیه خودمو به دست بیارم .
اگه رو کاغذم بنویسم که شوهرم می خونه آبروم می ره .
پس همین کارو می کنم .
چون شوهرم به این که ما تنهایی بریم یا با یکی چندان اهمیت نمی داد . اما برای من فرق می کرد . بهش گوشزد کردم که اولین سفرمونو دوست دارم که تنهایی بریم .
مادر شوهرم هر سال محرم می رن مشهد و سالای پیش با یکی از بچه هاشون می رفتن . توی مراسم عقد بود مادر شوهرم می گفت امسال می خوایم شما رو ببریم .
منم اون موقع فکر نمی کردم که اولین سفر زندگی مشترکمون حساب بشه .
منم چند ساله که قبل از ازدواجم با بابام اینا هر سال آخر پاییز می ریم مشهد . پارسال هم برای آخرین بار توی دوران عقدم با خانواده خودم رفتم .
شوهرم هم هر سال خودش با دوستاش می رن مشهد .
پارسال اتفاقی موقع مشهد ما با شوهرم و دوستاش یکی شده بود . شوهرم اومد به هتل ما و به من سر زد و رفت .
اما امسال هم پدر مادر خودم رفتن و بعدش هم پدر مادر شوهرم با دو تا از رفامیلاشون رفتن .
و منم به شوهرم اصرار کردم که برای خودمون بلیط رزرو کنه تا خودمون دوتایی بریم . چون هر دو خونواده به ما گفتن بیاید با ما بریم . اما خوشبختانه ما برای هر دوشون بهونه داشتیم .
وقتی با خونواده خودم نرفتم مشهد دلم گرفت ولی از این خوشحال بودم که شوهرم قصد داره منو ببره . اونم دو تایی .
بالاخره اینا گذشت تا اینکه جور شد ما هم رفتیم مشهد .ماه عسل بعد از سه ماه از عروسیمون همراه با یه جوجه دو ماهه .
چون خیلی به محبت همسرم احتیاج دارم .
اون مرد خوبیه ولی یه خصلتهایی هم داره .
که منو نسبت به خودش و رفتاراش یه کمی سرد کرده .
نمی دونم چه طوری باهاش ارتباط برقرار کنم .
نمی دونم چه طوری حرفمو بزنم .
نمی دونم اگه من شوهر دارم چرا باید توی تنهایی خودم بمونم و زندگی کنم .
چرا توی زندگیم به حداقل خواسته هام نمی تونم برسم ؟
چرا مَردم رویای عشق منو نادیده می گیره و چرا دیگه مثل اوایل دوران نامزدیمون رمانتیک نیست ؟
دلم می خواد حرف بزنم. دلم می خواد به جای گریه کردن بتونم حرفامو درست و دقیق به شوهرم بزنم .
دلم می خواد اون بتونه منو درک کنه .
از دیشب که این اعصاب خوردیها بینمون پیش اومد دیگه تحمل من تموم شده . دیگه همه چیزو رها کردم .
مثلا من حاملم . خوب روحیم تضعیف شده دیگه احتیاج به مراقبت و همدردیه شوهرم دارم .
دیشب فقط می خواستم تنها باشمو تو تنهاییه خودم اشک بریزم .
هر چی با خدا راز و نیاز کردم که منو از محبت شوهرم بی نیاز کنه و نذاره بینمون دعوا پیش بیاد اما بالاخره خودم طاقت نیووردم و سکوتمو شکستم که ایکاش حالا که حرف زدنم نمی تونه مشکلمونو حل کنه اینکارو نمی کردم .
من می دونم حرفم درسته و منطق درستی هم دارم . می گم که وقتی زندگیه مشترک تشکیل دادیم باید همه کارهامونو با هماهنگیه هم و در راستای اون هدف مشترکمون انجام بدیم . و قبل از این باید در موردشون حرف زده باشیم و برنامه ریزی کرده باشیم .
من هر موقع اومدم بگم که شوهر جان بیا بشینیم با هم حرف بزنیم بحثمون از این فراتر نرفته . چون من از اینکه وقت برای این کار نمی ذاره گلگی می کنمو اون هم همش می خواد از خودش دفاع کنه .
دیگه به جایی رسیدیم که تنها حرفی که بینمون پیش میاید بحث وقت نذاشتنو حرف نزدنه .
هر دو تاییمون داریم از دست هم دیوونه می شیم .
یکی می خواد باشه که بین ما قضاوت کنه .ما که حرف همدیگرو درست متوجه نمی شیم و همش دچار سوء برداشت می شیم .
بیچاره جنینم توی اولین هفته های حیاتش باید شاهد بگو مگوهای پدر مادرش باشه .
بیچاره خودم که هم رنج بارداریو باید تحمل کنم هم درک نشدن توسط همسرم و هم تنهاییم و...
کار من شده حرف نزدن . من دلم می خواد حرف بزنم . آنقدر که هر چی تو دلمه بیرون بریزم . از بس که حرف نزدم به سکوت عادت کردم و هر کلمه ای که می خوام بگم برام سخته و زجر آوره .
تا قبل ازدواجم تغریبا با هیچ کسی ارتباط نداشتم ولی بعدش مجبور شدم لااقل با شوهرم ارتباط برقرار کنم و مجبور بشم حرف بزنم . با این حال توی دوران نامزدیمون هر وقت با هم بودیم بیشتر سکوت بر ما حاکم بود تا حرف و من اکثر مواقع از بس دنبال یه کلمه حرف می گشتم که باهاش بزنم سردرد می گرفتم
بعد مجبور شدم با خانوادش ارتباط برقرار کنم و این ارتباطو حفظ کنم .
الان وضعیتم خیلی بهتر شده ولی باز هم توی خانواده خودم نمی تونم با کسی حرف بزنم . چون اونا به من توجه نکردن و همونا باعث شدن که من در خودم فرو برم و با همه قطع ارتباط کنم . باعث شدن من از خودم بدم بیاد . از همه آدمای دنیا بدم بیاد . از خودشون بدم بیاد .
ولی وقتی ازدواج کردم دیدم که شوهرم دوسم داره منم دوست داشتنُ که قبلا توی دلم دفنش کرده بودم در من بیدار شد و با تمام وجود عاشق شوهرم شدم و به خاطر همین می تونم باهاش ارتباط برقرار کنم .
البته اگه منو با بعضی رفتاراش یاد خونوادم و رفتاراشون با من نندازه .
.
بالاخره این ساعتهای تنهاییمو یه جوری باید پر کنم .
دلم تنگ شده . واسه گذشته ها . که هنوز مجرد بودم . واسه اون روزا که مدرسه می رفتم .
دلم میخواست اون دورانو خوب تجربه می کردم . که الان حسرتشو نخورم .
آخه خیلی کارا می تونستم انجام بدم که انجام ندادم .
روزامون به سرعت می گذره . عمرمون رو به تموم شدنه . من ۲۶ سالِ اومدم روی زمین .
تغریبا یه ساله که ازدواج کردم .
حالا دارم بچه دار می شم .
درسمو درست حسابی نخوندم . توی نقاشی پیشرفت نکردم . کاری که دوست داشتم انجام بدم . یعنی کارای دستی و هنری نکردم .
شوهرم معلمه حوزَس صبح تا شب خونه نیست . من تا ساعت ۹ شب تو خونه تنهام .
البته بعداز ظهر هم یه یه ساعتی قبل نماز میاد و می ره .
من فقط کار خونه انجام بدم و غذا بپزمو با تنبلی برم به مادر شوهرم سر بزنمو همین .
باید مراقب خودم هم باشم .
دیگه با هیچکی ارتباط ندارم .
خسته شدم از این حالم
تنها در صورتی که اونجا نتونم برم میام اینجا
چه کنم با تنهایی خودم ؟
عشق بازیچه است .![]()
کسی که عاشق است همیشه دست انداخته می شود ؛ چرا که معشوق به آن عشق بهایی نمی دهد .![]()
کسی که از اعماق وجودش احساس کشش و محبت می کند و آن را ابراز می کند دیوانگی کرده است؛ چون مسخره اش می کنند و او را درک نمی کنند .![]()
عشق را هیچ کس جز عاشق باور نمی کند . ![]()
آنچیزی که نهفته می ماند برای همیشه برای قلبت ارزشمند است ؛ اما هنگامی که ابراز کردی برای هیچ کس مهم نیست و نمی فهمند . ![]()
مخصوصا معشوق پر ادعا .![]()
ابراز عشق عمر به باد فنا دادن است .![]()
احساس پوسیدگیست وقتی معشوق عشقی متقابل نسبت به تو ابراز نمی کند .![]()
به درک هر چی می خواد بشه .
منم زیاد سعی کردم ولی ضرر دیدم . باعث حقارت خودم شدم .
از وجود خودم معذرت می خوام که این قدر در برابر یه آدمی پستش کردم .