تبليغاتX
رویا پردازی

رویا پردازی

اینا چیزایی که واقعا دلم می خواد داشته باشم و بهشون برسم .

چه وبلاگ بی خاصیتی دارم من .

بهتره برم یه جای دیگه رو افتتاح کنم شاید اینطوری بهتر باشه .

اگه از اول با روحیه بنویسم بالاخره می تونم واقعا روحیه خودمو به دست بیارم .

اگه رو کاغذم بنویسم که شوهرم می خونه آبروم می ره .

پس همین کارو می کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:55  توسط من واقعی ام  | 

بعد از عروسیمون قرار گذاشته بودیم که یه سفر مشهد بریم با هم . البته نه به این صراحت .

چون شوهرم به این که ما تنهایی بریم یا با یکی چندان اهمیت نمی داد . اما برای من فرق می کرد . بهش گوشزد کردم که اولین سفرمونو دوست دارم که تنهایی بریم .

مادر شوهرم هر سال محرم می رن مشهد و سالای پیش با یکی از بچه هاشون می رفتن . توی مراسم عقد بود مادر شوهرم می گفت امسال می خوایم شما رو ببریم .

منم اون موقع فکر نمی کردم که اولین سفر زندگی مشترکمون حساب بشه .

منم چند ساله که قبل از ازدواجم با بابام اینا هر سال آخر پاییز می ریم مشهد . پارسال هم برای آخرین بار توی دوران عقدم با خانواده خودم رفتم .

شوهرم هم هر سال خودش با دوستاش می رن مشهد .

پارسال اتفاقی موقع مشهد ما با شوهرم و دوستاش یکی شده بود . شوهرم اومد به هتل ما و به من سر زد و رفت .

اما امسال هم پدر مادر خودم رفتن و بعدش هم پدر مادر شوهرم با دو تا از رفامیلاشون رفتن .

و منم به شوهرم اصرار کردم که برای خودمون بلیط رزرو کنه تا خودمون دوتایی بریم . چون هر دو خونواده به ما گفتن بیاید با ما بریم . اما خوشبختانه ما برای هر دوشون بهونه داشتیم .

وقتی با خونواده خودم نرفتم مشهد دلم گرفت ولی از این خوشحال بودم که شوهرم قصد داره منو ببره . اونم دو تایی .

بالاخره اینا گذشت تا اینکه جور شد ما هم رفتیم مشهد .ماه عسل بعد از سه ماه از عروسیمون همراه با یه جوجه دو ماهه .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:14  توسط من واقعی ام  | 

دلم به حال خودم می سوزه .

چون خیلی به محبت همسرم احتیاج دارم .

اون مرد خوبیه ولی یه خصلتهایی هم داره .

که منو نسبت به خودش و رفتاراش یه کمی سرد کرده .

نمی دونم چه طوری باهاش ارتباط برقرار کنم .

نمی دونم چه طوری حرفمو بزنم .

نمی دونم اگه من شوهر دارم چرا باید توی تنهایی خودم بمونم و زندگی کنم .

چرا توی زندگیم به حداقل خواسته هام نمی تونم برسم ؟

چرا مَردم رویای عشق منو نادیده می گیره  و چرا دیگه مثل اوایل دوران نامزدیمون رمانتیک نیست ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 8:14  توسط من واقعی ام  | 

دلم می خواد حرف بزنم. دلم می خواد به جای گریه کردن بتونم حرفامو درست و دقیق به شوهرم بزنم .

دلم می خواد اون بتونه منو درک کنه .

از دیشب که این اعصاب خوردیها بینمون پیش اومد دیگه تحمل من تموم شده . دیگه همه چیزو رها کردم .

مثلا من حاملم . خوب روحیم تضعیف شده دیگه احتیاج به مراقبت و همدردیه شوهرم دارم .

دیشب فقط می خواستم تنها باشمو تو تنهاییه خودم اشک بریزم .

هر چی با خدا راز و نیاز کردم که منو از محبت شوهرم بی نیاز کنه و نذاره بینمون دعوا پیش بیاد اما بالاخره خودم طاقت نیووردم و سکوتمو شکستم که ایکاش حالا که حرف زدنم نمی تونه مشکلمونو حل کنه اینکارو نمی کردم .

من می دونم حرفم درسته و منطق درستی هم دارم . می گم که وقتی زندگیه مشترک تشکیل دادیم باید همه کارهامونو با هماهنگیه هم و در راستای اون هدف مشترکمون انجام بدیم . و قبل از این باید در موردشون حرف زده باشیم و برنامه ریزی کرده باشیم .

من هر موقع اومدم بگم که شوهر جان بیا بشینیم با هم حرف بزنیم بحثمون از این فراتر نرفته . چون من از اینکه وقت برای این کار نمی ذاره گلگی می کنمو اون هم همش می خواد از خودش دفاع کنه .

دیگه به جایی رسیدیم که تنها حرفی که بینمون پیش میاید بحث وقت نذاشتنو حرف نزدنه .

هر دو تاییمون داریم از دست هم دیوونه می شیم .

یکی می خواد باشه که بین ما قضاوت کنه .ما که حرف همدیگرو درست متوجه نمی شیم و همش دچار سوء برداشت می شیم .

بیچاره جنینم توی اولین هفته های حیاتش باید شاهد بگو مگوهای پدر مادرش باشه .

بیچاره خودم که هم رنج بارداریو باید تحمل کنم هم درک نشدن توسط همسرم و هم تنهاییم و...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 12:51  توسط من واقعی ام  | 

کار من شده حرف نزدن . من دلم می خواد حرف بزنم . آنقدر که هر چی تو دلمه بیرون بریزم . از بس که حرف نزدم به سکوت عادت کردم و هر کلمه ای که می خوام بگم برام سخته و زجر آوره .

تا قبل ازدواجم تغریبا با هیچ کسی ارتباط نداشتم ولی بعدش مجبور شدم لااقل با شوهرم ارتباط برقرار کنم و مجبور بشم حرف بزنم . با این حال توی دوران نامزدیمون هر وقت با هم بودیم بیشتر سکوت بر ما حاکم بود تا حرف و من اکثر مواقع از بس دنبال یه کلمه حرف می گشتم که باهاش بزنم سردرد می گرفتم

 

بعد مجبور شدم با خانوادش ارتباط برقرار کنم و این ارتباطو حفظ کنم .

الان وضعیتم خیلی بهتر شده ولی باز هم توی خانواده خودم نمی تونم با کسی حرف بزنم . چون اونا به من توجه نکردن و همونا باعث شدن که من در خودم فرو برم و با همه قطع ارتباط کنم . باعث شدن من از خودم بدم بیاد . از همه آدمای دنیا بدم بیاد . از خودشون بدم بیاد .

ولی وقتی ازدواج کردم دیدم که شوهرم دوسم داره منم دوست داشتنُ که قبلا توی دلم دفنش کرده بودم در من بیدار شد و با تمام وجود عاشق شوهرم شدم و به خاطر همین می تونم باهاش ارتباط برقرار کنم .

البته اگه منو با بعضی رفتاراش یاد خونوادم و رفتاراشون با من نندازه .

 .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 8:16  توسط من واقعی ام  | 

تازه اومدم اینجا چیز بنویسم و برم . چون احتیاج به نوشتن و ارتباط برقرار کردنم با دنیای مجازی زیاد شده .

بالاخره این ساعتهای تنهاییمو یه جوری باید پر کنم .

دلم تنگ شده . واسه گذشته ها . که هنوز مجرد بودم . واسه اون روزا که مدرسه می رفتم .

دلم میخواست اون دورانو خوب تجربه می کردم . که الان حسرتشو نخورم .

آخه خیلی کارا می تونستم انجام بدم که انجام ندادم .

روزامون به سرعت می گذره . عمرمون رو به تموم شدنه . من ۲۶ سالِ اومدم روی زمین .

تغریبا یه ساله که ازدواج کردم .

حالا دارم بچه دار می شم .

درسمو درست حسابی نخوندم . توی نقاشی پیشرفت نکردم . کاری که دوست داشتم انجام بدم . یعنی کارای دستی و هنری نکردم .

شوهرم معلمه حوزَس صبح تا شب خونه نیست . من تا ساعت ۹ شب تو خونه تنهام .

البته بعداز ظهر هم یه یه ساعتی قبل نماز میاد و می ره .

من فقط کار خونه انجام بدم و غذا بپزمو با تنبلی برم به مادر شوهرم سر بزنمو همین .

باید مراقب خودم هم باشم .

دیگه با هیچکی ارتباط ندارم .

خسته شدم از این حالم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 19:39  توسط من واقعی ام  | 

اگر من مستحق خوشبخت شدن هستم ، نبايد فقط آن را براي خودم كسب كنم ، بلكه بجاست كه دامنه آن را به سوي ديگران گسترش دهم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 14:53  توسط من واقعی ام  | 

یه وبلاگ دیگه درست کردم از اینجا خسته شدم

تنها در صورتی که اونجا نتونم برم میام اینجا

چه کنم با تنهایی خودم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:15  توسط من واقعی ام  | 

عشق بازیچه است .

کسی که عاشق است همیشه دست انداخته می شود ؛ چرا که معشوق به آن عشق بهایی نمی دهد .

کسی که از اعماق وجودش احساس کشش و محبت می کند و آن را ابراز می کند دیوانگی کرده است؛ چون مسخره اش می کنند و او را درک نمی کنند .

عشق را هیچ کس جز عاشق باور نمی کند .

آنچیزی که نهفته می ماند برای همیشه برای قلبت ارزشمند است ؛ اما هنگامی که ابراز کردی برای هیچ کس مهم نیست و نمی فهمند .

مخصوصا معشوق پر ادعا .

ابراز عشق عمر به باد فنا دادن است .

احساس پوسیدگیست وقتی معشوق عشقی متقابل نسبت به تو ابراز نمی کند .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0:26  توسط من واقعی ام  | 

رابطه من با خواهرم به بن بست رسیده . اون اصلا هیچ وقت نمی خواد منو درک کنه .

به درک هر چی می خواد بشه .

منم زیاد سعی کردم ولی ضرر دیدم . باعث حقارت خودم شدم .

از وجود خودم معذرت می خوام که این قدر در برابر یه آدمی پستش کردم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 14:55  توسط من واقعی ام  |